شعر9
تو نیستی ، رفته ای بازتا هنوز
در من تشته غربت آن چشمها هنوز
هر لحظه باز وحشت آوار در من است
زان روزها که بی تو گذشتند ،تا هنوز
بر من چه رفت آ! که چون برج کهنه ای
در بهت خویش می شکنم بی صدا هنوز
آن روزهای دلگیر پیوند خورده اند
با روزهای سرد و غم آلود ، با هنوز
حالا مرا مرور کن و فکری کن به من
اصلا بگو می شنوی،ها!... مرا هنوز؟
اصلا به اسم کوچک من فکر میکنی
اسمی که روی حافظه ات نیست یا، هنوز...
...
حالا تو باز نیستی در اتاق من
فریاد میزند، تو را لحظه ها، هنوز
هستی من در آتش آن چشمهای سبز
می سوزد آه! جمله ز سر تا به پا هنوز
آن خاطرات تلخ رقم خورد و سالهاست
دوریم باز از هم، دوریم ما، هنوز...
شاعر:ناصر احمدی
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 2:1 توسط ناصر احمدی
|