شعر18

با تو سبز میشود جهان من

بانوی قشنگ مهربان من!

 

شوق توست، شوق دیدن تو که

شعر می چکاند از زبان من

 

ور نه بی تو واژه های سوخته

شعله می کشند در نهان من

 

دست های خسته مرا بگیر

تا که بشکفد همه ی جهان من

 

باز کن دریچه ای به غربتم

آبی بلند بیکران من

 

مست کن مرا چو روح مولوی

ای جنون سرخ ناگهان من!

 

باز هم تو نیستی و داغ تو

ریشه میکند در استخوان من

 

باز هم تو نیستی باز هم

بی ستاره مانده آسمان من . . .

                              شاعر: ناصر احمدی

 شعر17

ای سرزمین سوخته ، با من سخن بگو

از نعش های سوخته ی بی کفن بگو

 

از خانه های ویران، از کومه های دور

از سیل های یاغی بنباد کن بگو

 

ازسرب ،از گلوله ،از درد و از عذاب

از مرگ ، از شکستن ،از ویران شدن بگو

 

از مغزهای له شده در زیر گام ها

از خون دلمه بسته به لای و لجن بگو

 

از نخلها که انگار در هاله های دود

پیچیده اند جمله کفن ها به تن، بگو

 

ای رود خشمگین خروشان ، ز رد شدن

از رفتن و رسیدن و دریا شدن بگو

 

باروت در تمام رگانم شناور است

زین شعله ،زین شراره ی در جان نت بگو

                 ...

ای اسب زخم خورده  بی زین و بی لگام

از زادگاه زخمی من ، از وطن بگو. . .

                                 شاعر: ناصراحمدی

 شعر16

من پر شده ام ،دوباره از تو

چون یک شب پر ستاره از تو

 

امشب غزلی نوشته ام باز

بی رمزو بی استعاره از تو

 

از این غم بی زوال شیرین

از داغ دل هماره ،از تو

 

توفان ز تو و تلاطم از تو

ساحل ز تو و کناره از تو

 

هر بار ز تو سروده ام باز

این بار ز تو ، دوباره از تو

 

آتش بزن و مرا بسوزان

خرمن ز من و شراره از تو

          ...

از مرگ دگر نمی هراسم

جان من و یک اشاره از تو

                      شاعر:ناصر احمدی

 شعر15

منم و سوگ دلی سوگوار، بعد از تو

من و دوباره دلی بی قرار، بعد از تو

 

دوباره عقربه ها بی دلیل می چرخند

به دور محوری از انتظار بعد از تو

 

تو رفته ای به راه  تو مانده اند هنوز

هزار پنجره چشم انتظار بعد از تو

 

چگونه سبز بماند، بگو سوار غریب!

زمین و بستر باغ و بهار بعد از تو؟

 

دلم گرفته از این روزهای تکراری

دلم گرفته از این روزگار بعد از تو...

 

از این عذاب گرانبار پشت ایل شکست

به سوگ و گریه نشست این تبار، بعد از تو

 

غروب بود ، غروبی غریب و خاک آلود

و آسمانی اندوه بار ، بعد از تو

 

شکست بغض هوا، آسمان ترک برداشت

در آن سپیده دم داغدار، بعد از تو

 

تو نیستی و غمت تا همیشه می ماند

چنانکه گردش این روزگار بعد از تو...

                    شاعر: ناصراحمدی

 

 شعر14

خسته ام ، خسته ، نمانده است قرارم بی تو

طاقت هیچ، دگر هیچ ...ندارم بی تو

 

رنگ اندوه گرفته ست همه زندگی ام...

رنگ پاییز گرفته ست بهارم، بی تو

 

فرصت مرگ نمانده ست برایم حتی

تا سر مرگ خودم را بگذارم بی تو

 

چون درختی که خزان ریشه دوانده ست در او

رفته بر باد همه دار و ندارم بی تو...

 

بی تو سوگند که تا عشق تو در من جاریست

سر به سودای خیالی نسپارم بی تو...

              ...

من جز این خالی دلگیر چه هستم بی نو

من بجز فصلی از اندوه چه دارم بی تو؟

 

با من این عاصی مطرود ، چه کردی بانو!

که دگر حوصله ی هیچ ندارم بی تو...

                          شاعر: ناصر احمدی

 شعر13

باز کوچه ای غمگین ، بازهم دری بسته

باز عابری تنها ، باز عابری خسته

 

باز هم غم غربت ، باز هم پریشانی

کوچه های تو در تو ،پرسه های پیوسته

 

میکشد به روی راه لاشه ی سیاهش را

رفته در کمر، تا پر، تیر های بشکسته

 

می شناسمش اینبار سایه ی من است انگار

سر بریده بر دیوار قوز کرده بشکسته

                ...

محو میشود کم کم ، دور می شود آرام

قلبی از تپش خسته ، روحی از ازبدن رسته

 

باز کوچه ای غمگین،

باز هم دری بسته

باز عابری تنها،

باز

عابری خسته...

                شاعر:ناصر احمدی

 شعر12

باز یک شب دیگر، یک شب پر از تکرار

یک شب پر از ادبار ، یک شب پر از اوار

 

یک شب پر از کابوس ، یک شب پر از وحشت

نعش های بی چهره، لاشه های روی دار

 

ـ سایه های خون آلود، روح های سرگردان

می روند و می آیند ، دود می شوند انگار

 

سایه ای شبیه من، سایه ای شبیه تو

بی سرو دهان و چشم ،قوز کرده بر دیوار

 

سایه ای که می افتد رو به روی من هر شب

در حریق یک کابوس ، با غریو یک رگبار...

                     ...

 خشم گین و خون آلود،پیش تر که می آید

سایه ی من است آری می شناسمش اینبار

 

ای هراس بی حاصل ! ای خیال بیهوده!

خسته ام از این تکرار دست از سرم بردار...

                                      شاعر: ناصر احمدی

 

شعر11

از من زمان گذشت تو اما نیامدی

ای بانوی خیالی زیبا! نیامدی

 

تنها شبی شگفت چنان روح مولوی

با رقص وشعرو شور و غزلخوانی آمدی

 

هرگز شبی دوباره به خوابت ندیده ام

هرگز شبی دوباره ز رویا نیامدی

 

آه ای پری کوچک غمگین قصه ها!

بر شانه های موج ز دریا نیامدی

 

آری... شبی غریب در آیینه گم شدی

و بعد از آن به خواب تو حتی، نیامدی

 

آه ای امید رفته که در خواب های من

هر بار یا محال شدی یا نیامدی

 

تو می گذشتی و همه ی واژه ها ز درد

فریاد میزدند که باز آ ، نیامدی...

             ...

بعد از تو هر سروده ی من ناتمام ماند

ای مطلع قشنگ غزلها نیامدی

                          شاعر:ناصراحمدی

 شعر10

تو و ستاره، تو و آسمان ، تو و در یا

من و تمامی این روزهای بی رویا

 

تو و پرنده ، تو و پنجره ، تو و پرواز

من و دو بال شکسته به روی خاک رها

 

تو و درخشش ماه و ستاره و خورشید

تو و شکوه همین آسمانه زیبا

 

منت و شعاع بریدهـ بریده ـ ی خورشید

ز پشت میله تاریک و سرد پنجره ها

 

من و سکوت من و رنج های بی پایان

میان این همه دیوار بین آدم ها

          ...

به جستجوی تو امشب دوباره گم شده ام

میان دفتر خط  خورده ی پر از رویا

 

به جستجوی تو پنجه به ماه می سایند

رها ـ میان  فضا ـ شاخه، شاخه ، گردوها

 

ببین چه رفته به من کز خودم جدا شده ام

که روی حافظه ام نیست نام من ، حتی

 

و من که گم شده بو دم ، کسی نگفت به من

کجا دوباره بیایم نشانی خود را...

 

کسی نگفت که دریا چه بود از آغاز

کسی جواب نداد این سوال آبی را

 

مرا ورق بزن و باز هم مرورم کن

ببین چه میبینی جز شکست و غم آیا؟

 

بگو چه میبینی ، جز شکست و ویرانی

بگو پرنده زخمی،پرنده تنها؟!...

                  شاعر:ناصر احمدی

 

 شعر9

تو نیستی ، رفته ای بازتا هنوز

در من تشته غربت آن چشمها هنوز

 

هر لحظه باز وحشت آوار در من است

زان روزها که بی تو گذشتند ،تا هنوز

 

بر من چه رفت آ! که چون برج کهنه ای

در بهت خویش می شکنم بی صدا هنوز

 

آن روزهای دلگیر پیوند خورده اند

با روزهای سرد و غم آلود ، با هنوز

 

 

حالا مرا مرور کن و فکری کن به من

اصلا بگو می شنوی،ها!... مرا هنوز؟

 

اصلا به اسم کوچک من فکر میکنی

اسمی که روی حافظه ات نیست یا، هنوز...

...

حالا تو باز نیستی در اتاق من

فریاد میزند، تو را لحظه ها، هنوز

 

هستی من در آتش آن چشمهای سبز

می سوزد آه! جمله ز سر تا به پا هنوز

 

آن خاطرات تلخ رقم خورد و سالهاست

دوریم باز از هم، دوریم ما، هنوز...

                             شاعر:ناصر احمدی