شعر18
با تو سبز میشود جهان من
بانوی قشنگ مهربان من!
شوق توست، شوق دیدن تو که
شعر می چکاند از زبان من
ور نه بی تو واژه های سوخته
شعله می کشند در نهان من
دست های خسته مرا بگیر
تا که بشکفد همه ی جهان من
باز کن دریچه ای به غربتم
آبی بلند بیکران من
مست کن مرا چو روح مولوی
ای جنون سرخ ناگهان من!
باز هم تو نیستی و داغ تو
ریشه میکند در استخوان من
باز هم تو نیستی باز هم
بی ستاره مانده آسمان من . . .
شاعر: ناصر احمدی